الملا فتح الله الكاشاني

219

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )

رسول اللَّه حقا بعد از آن فرمود كه اينجا ناوسى است از نواويس گبران كه رؤس ايشان را از زمين برهوت به اينجا نقل كرده‌اند و ازين جماعتند كه حقتعالى فرموده كه وَكانَ فِي الْمَدِينَةِ تِسْعَةُ رَهْطٍ الايه و در پيش حفرهء است از حفرهاى دوزخ كه در آنجا كفارند و از جملهء ايشان پنج زنند از زنان پيغمبران زن لوط و زن نوح و زن موسى كه بر وصى او يوشع خروج كرد و زن ايوب كه قوم خود را حمل كرد بر ضرهء خود يعنى زنى ديگر از ايوب تا او را بناحق رجم كردند و در اين معنى كه در شمس شده از براى امير المؤمنين عليه السّلام شعرا را در زمان حضرت رسول صلَّى اللَّه عليه و آله اشعار بسيار است و بعد از آن نيز در اينمعنى اشعار بسيار گفته‌اند و از جابر انصارى روايتست كه روزى رسول ( ص ) با جمعى از اصحاب ايستاده بود و امير المؤمنين نيز ايستاده بود روى مبارك باصحاب كرد و فرمود معاشر الناس هذا على بن ابى طالب سيد العرب و الوصى الاكبر و الأبلج الازهر قاتل المارقين و هو منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى يحب اللَّه و رسوله و يحبه اللَّه و رسوله لا يقبل اللَّه التوبة من تايب الا بحب على بن ابى طالب بعد از آن بحسان امر كرد كه برخيز و در اين معنى سخنگوى حسان برخواست و گفت شعر لا يقبل التوبة من تائب الا بحب ابن ابى طالب اخى رسول اللَّه بل صهره و الصهر لا يعدل بالصاحب يا قوم من مثل على و قد ردت له الشمس من المغرب مردمان برخواستند و جامهء خود را بر امير المؤمنين عليه السّلام ميماليدند و در خبر آمده كه قدامة السعدى از جملهء ياران امير المؤمنين عليه السّلام بود كه در زمين بابل حاضر بود چون حقتعالى آفتاب را براى آن حضرت برگردانيد گفت شعر رد الوصى لنا الشمس اذا غربت حتى قضينا صلاة العصر فى المهل فتلك آيته فينا و حجته فهل له فى جميع الناس من مثل يونس بن عبد اللَّه گويد سالى به حج ميرفتم در بعضى منازل كنيزى نابيناى حبشى ديدم دستها برداشته ميگفت يا رد الشمس على على بن ابى طالب امير المؤمنين رد على بصرى من نزديك او شدم و گفتم اى جاريه على را دوست دارى گفت آرى من دو دينار زر سرخ به او دادم كه اين را در ما يحتاج خود صرف كن نستد و گفت مرا به اين احتياجى نيست من چون به حج رفتم و در حين معاودة به اين موضع رسيدم كنيز را ديدم كه چشم او روشن شده بود و حاجيان را آب ميداد گفتم يا جاريه چشم تو چگونه روشن شد گفت هفت شب آن دعا ميكردم و بر خدا ميناليدم و وى را آن سوگند ميدادم چون شب هفتم رسيد هاتفى آواز داد كه اى كنيز تو على را از صفاى طوية و طيب نفس دوست ميدارى گفتم آرى گفت هر دو دست را بر چشمهاى خود نه من هر دو دست را بر چشمهاى خود نهادم او گفت الهى تو ميدانى اگر اين على را بدل صافى و نيت صادق دوست ميدارد چشمهايش را باز ده حق تعالى دعاى او را اجابت كرد و چشمهاى مرا به من ارزانى داشت من او را سوگند دادم كه تو چه كسى گفت من خضرم و از جملهء محبان و